داستانی نه دراز

از من تا من

داستانی نه دراز

از من تا من

ما با خودمان تنهاییم

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۱ ق.ظ

1-  "اخیراً مقاله اى خوندم در خصوص وضعیت روانى خانم هایى که در سنین بالا همسرشون رو از دست دادن.
یکى از نتایج جالب توجه این پژوهش این بود که زنانى که با همسرشون زندگى عاشقانه و رابطه ى خوب و مثبتى رو تجربه کرده بودن، بعد از فوت همسر، دوره ى سوگ رو سریع تر گذرونده و زودتر به زندگى عادى برگشته بودن و کمتر نشانه هاى افسردگى و اضطراب و اندوه طولانى نشون داده بودن.
اما اونهایى که رابطه ى تلخ و پر تنشى داشتن، بعد از فوت همسر، نشانه هاى بیشترى از افسردگى و ملال طولانى مدت داشتن و طول دوره ى سوگواریشون طولانى تر و حتى در مواردى مادام العمر شده بود.
این نتیجه یک پیام روشن داره و اون اینه که زنان گروه دوم در واقع نه فقط براى از دست دادن همسر بلکه براى یک عمر زندگىِ نزیسته و کلى حسرتِ عمیق و فرصتِ رو به پایان زندگى خودشون عزادار هستن.
از دست رفتن همسر بهشون یادآورى کرده عمرشون رو به اتمامه در حالیکه شاید یک لحظه ش رو اون جورى که خودشون دلشون مى خواسته نگذروندن." 

غزل مهدوی

2- تقریبا می دونستم نانا با باباش خیلی رابطه خوبی ندارند. یعنی مامان و بابا جدا از هم زندگی می کردند و بچه ها به مامان کشیده بودند. دوشنبه باباش فوت شد. سحر فهمیدم و وقتی زنگش زدم از اینکه گریه می کرد عمیقا ناراحت شدم (نانا فقط دو بار پیش من گریه کرده است: یکبار سر جدایی اولش و یکبار همین دفعه). احساس کردم اشتباه کردم در مورد رابطه شان. تشییع جنازه کنارش بودم... وقتی از شوک حادثه مدام می رفت که غش کند نگهش داشته بودم. وقتی جیغ می زد شانه هایش را، دستش را نوازش می کردم. سه روز بعد توی مسجد کنارش نشستم و سعی می کردم مرهم باشم. نجمه هم طرف دیگرش بود. با هم بر می گشتیم. توی راه نجمه سر خنده و شوخی باز کرد. تا آخر راه خندیدیم. وقت خداحافظی محکم بغلش کردم و توی گوشش گفتم: دلت تنگ شد... دلت گرفت زود خبرم کن بیام پیشت. از ماشین فاصله گرفت. گفت "می دونی دلتنگ نیستم. احساس می کنم بابا همان سفرهای همیشگیش است... حسرت بعضی کارها و حرفا و پشیمونی بعضی چیزا اذیتم می کنه. هی میگم میشد..."


3- با خودم فکر می کنم و مطمئنم اگر پدرش هم جای نانا بود همین احساس را داشت. قصور آدم ها کمتر یک طرفه است. وقتی در رابطه ای موفق نیستیم و دچار سوگ شویم هر کسی کوتاهی های خودش و حسرت نکرده ها و پشیمانی کرده های خودش را به دوش می کشد.


4- یادم است کارشاسی جلسات تحلیل و بررسی "زندگی پیش رو" و "آدم ها" با صمیمی ترین دوستم داشتیم. میز آخر سلف، آن کنج کنج، با آن میز دو نفره. یکبار بحثمان در مورد این بود که آدم بعدها بیشتر حسرت کارهای نکرده را می خورد یا پشیمانی کارهای کرده و هیچ وقت جوابی نداشتیم.


5- همیشه یقین داشتم عاشق شدن خوب است؛ چه در انتها با هم بمانند و چه تمام شود. حالا هم همه نارضایتیم از رابطه به خودم برمیگردد. آن وقتی که عاشقت بودم از رابطه گله ای نداشتم. دلتنگ بودم اما گله نه. حالا احساس شکست عمیقی می کنم. شکست از اینکه نتوانسته ام عاشق بمانم. که کسی نیستم که دوست داشتم و دارم، باشم: یک همراه. می دانم زمان و اتفاقات مرا تغییر داد اما نمی توانم خودم را ببخشم و می دانم از دید خیلی خیلی افراد هنوز هم همراهت هستم: با کسی نیستم، دلم می خواهد مراقبت باشم، به خوشبختیت فکر می کنم و نمی توانم با تو بد باشم. می خواهم از رابطه بیرون بیایم اما نمی توانم. اگر با تمام وجود در رابطه بودم با خیالی آسوده می پذیرفتم که رابطه ممکن نیست اما حالا این اتفاق ذره ذره افتاده. ذره ذره دست کشیده ام و از خودم ناامید شده ام. حسرت کارهای نکرده ام و پشیمانی کارهای کرده ام همراه من است. من سهم خودم را ادا نکرده ام.


6- مولانا می گوید بهشت و جهنم که وعده داده شده، همینجا  و درون خود ماست. اگر با جهان در صلح باشیم درون خودمان صلح است. اگر حسود باشیم درون خودمان جهنم برپاست. اگر در حق کسی قصوری می کنیم آن در حق خودمان است. اگر عشقی درونمون باشه نورش قشنگمون می کنه واگر مهربون باشیم دلنشین. این جهان کوهست و فعل ما ندا. سوی ما آید نداها را صدا.


7- چقدر زندگی را به هم سخت می گیریم. به هم و خودمان.


8- هنوزم میگم : یه ذره عشق می تونه جادو کنه. گیرم برای من نباشد.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۱ ق.ظ
  • صحــ ـــرا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی