یک نفر به اسم من

با «من» بى کسِ تنها شده، یارا تو بمان همه رفتند از این خانه، خدا را تو بمان (ابتهاج)

سهم تو بوده لابد!

اصلاً هلاک این سوال شاعرانه هستم که می گوید: «این همه آدم تو دنیا بود چرا من»!!! خب اگر تو نه، پس که؟! هر کس دیگری هم که جای تو بود همین سؤال برایش مطرح می شد! بالاخره این بلاهایی که وجود دارد باید به سر یک کسی بیاید یا نه؟!

+ البته که هیچ اتفاقی، چه خوب و چه بد، بی فلسفه نیست و دلایل خودش را دارد و هر فردی بر سرنوشت خودش و اتفاقهای آن تاثیر می گذارد، اما جدا از همه این حرفها هم سوال «چرا من» خیلی خنده دار و غیرمنطقی است!

+ نقل قول خط اول، از آهنگ علی عبدالمالکی است.

اعتماد به نفس پاشنه بلند

یک زمانی، آزاده می گفت: «خیلی اعتماد به نفس داری که کفش پاشنه بلند نمی پوشی.» سانتی متر قدم و نظر دیگران برایم مهم نبود. می خواستم آن طوری که دوست دارم لباس بپوشم. اما شرایط شغلی ام طوری پیش رفت که مجبور شدم (خودم را مجبور کردم) طور دیگری باشم. امروز بعد از گذشت چند سال «طور دیگری بودن»، هوس کردم برای حضور در یک مکان رسمی و بعدتر در یک جلسه رسمی، کفش اسپرت و شلوار جین و مانتوی تابستانی بپوشم. گذشته از همه چیز، کفش ها، کفشهایی که با عشق خریده بودمشان، بدجوری در ذوقم زدند. حس کردم نه تنها طرز راه رفتنم، که حتی طرز نگاه کردن، احساس کردن، رفتار کردن، و فکر کردنم هم عوض شده است! هی به خودم نهیب زدم که: «خجالت بکش! تو همانی هستی که بودی. چند سانتی متر پاشنه، چه تاثیری می تواند در شخصیتت داشته باشد؟! با کفش اسپرت باشی یا کفش پاشنه دار، همان تحصیلات، همان شغل، همان عنوان دهان پرکن قبل از اسم و همان پرستیژ اجتماعی را داری!» اما همه این باورها، وقتی برای خداحافظی به طرف آقای همکار برگشتم و ایستادیم تا چند کلمه حرف بزنیم به باد فنا رفت! این که مجبور بودم برای نگاه کردن به چشمهایش سرم را کمی بالا بگیرم چیزی نبود که اعتماد به نفسم در برابرش مقاومت کند و کم نیاورد! حالا من هستم و دو جفت کفش پاشنه بلند ساده ی رسمی در جاکفشی و چهره ی کمرنگ و بی روح دخترکی که سالها پیش، با کفش اسپرت روی ابرها سیر می کرد اما حالا کم مانده است زیر یک جفت پاشنه ی بلند زرشکی بااعتماد به نفس باکلاس له شود! =|

+ این پست بر اساس واقعیت و همراه با مقادیر بالایی از اغراق، نوشته شده است و در پس آن معنای عمیق تری نهفته است!

چراغ خاموش12

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مریض آبی!

شما کسی را که دغدغه ی مصرف درست آب را دارد و سعی می کند در مورد صرفه جویی و استفاده ی بهینه از این مایه ی حیات فرهنگ سازی کند را بیمار می دانید یا کسی که بی توجه به سرنوشت آب، هر طور که دلش می خواهد مصرف می کند و معتقد است آدم نباید این همه مرز دست و پاگیر برای خودش بگذارد و برای مصرف آب به خودش و دیگران سخت بگیرد؛ بلکه باید هر جور راحت است مصرف کند؟!

پس چرا اگر کسی در مورد حجاب و روابط زن و مرد و عفت و حیا دغدغه داشته باشد، او را مریض جنسی یی می دانید که همه فکر و ذکرش مسائل خاک بر سری است ولی کسی که ترجیح دهد در روابطش حداقل مرزها را داشته باشد و بی توجه به پیامدهای منفی، اصلاً به خودش سخت نگیرد و هر جور عشقش کشید رفتار کند و تا جایی که ممکن است قید و بندها را از بین ببرد، را روشنفکر و باکلاس و مترقی و... تلقی می کنید؟!

کی تو رو قشنگت کرده

این که سادگی عروس سلطنتی، نشان از شعور بالای خودش و مردهای انگلیسی دارد که عقلشان به چشمشان نیست و زن را در حالت طبیعی اش (همان طور که هست) پذیرفته اند و زنها و مردهای ایرانی باید یاد بگیرند درست! ولی خدایی اش عروس نباید کمی عروسانه آرایش کند و فرقی با شبهای دیگرش داشته باشد؟! حالا نه آن گریمی که کلا بشود یک نفر دیگر! ولی به نظرم همان قدر که دیدن آرایش عروس روی صورت دختر 18-19 ساله ی دانشجو در دانشگاه، بی ربط و نامناسب است، آن همه سادگی هم برای صورت عروس و لباس عروس در شب عروسی اش لطفی ندارد! این نظر شخصی من است.

این هوش وافرتان را کجای دلم بگذارم؟!

چه طوری است که با توجه به کاهش جرم‌ و جنایت در ماه رمضان نتیجه می گیرید که مومنان همان مجرمان هستند و نتیجه نمی گیرید که مجرمان، دست کم به طور موقت، مؤمن شده اند و در نتیجه مرتکب جرم نمی شوند؟!

چراغ خاموش11

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سکوت

برایم یک فیلم چند ثانیه ای ارسال کرده است که طبیعتاً با دیدنش باید تحت تأثیر قرار بگیرم و واقعیت این است که همین اتفاق هم افتاده است... واقعیت این است که در مورد بچه ها، من کلاً تحت تأثیرترین انسان روی زمینم و این انصاف نیست که از این واقعیت بر علیه من استفاده شود!

 

بچه دار شدن بچه بازی نیست!

فقط به این دلیل که خودتان به تنهایی نمی توانید بچه به دنیا بیاورید، از کسی بچه دار نشوید!

یعنی خود خدا نمی توانست بگوید بخورید و بیاشامید ولی خوب باشید؟!

درست است که روزه همراه با غیبت و تهمت و دروغ و تجاوز و بددهنی و مال مردم خوردن و غفلت از فقرا و... روزه نیست، ولی غیبت نکردن و تهمت نزدن و دروغ نگفتن و تجاوز و بددهنی نکردن و مال مردم نخوردن و کمک به فقرا و... هم بدون پرهیز از خوردن و آشامیدن از اذان صبح تا اذان مغرب روزه نیست! بلکه فقط غیبت نکردن و تهمت نزدن و دروغ نگفتن و تجاوز و بددهنی نکردن و مال مردم نخوردن و کمک به فقرا و... است!

تحولی شگرف در مفهوم حق و عشق!!!

طرف در شرایطی درس خوانده است که از شدت بی استادی و بی متقاضی یی!، در طول دوران دانشجویی اش در مقطع دکتری (یا حتی کارشناسی ارشد) منتظر بوده اند فارغ التحصیل شود و برای هیأت علمی استخدامش کنند و اگر با مدرک ارشد استخدام شده، به راحتی و بدون دردسر و در حینی که عضو هیات علمی هم بوده، رفته دکتری هم گرفته (و طبیعتا در دوران دکتری، کسی هم بهش نگفته بالای چشمت ابرو)؛ و در کنار دانشگاه محل استخدامش، در چند دانشگاه غیردولتی هم با خدا تومان حقوق تدریس کرده؛ و بعد از بازنشستگی هم تا جان در بدن داشته به تدریسش در دانشگاه محل استخدام و سایر دانشگاهها ادامه داده؛ و به جز دانشگاه، چندین محل کسب دیگر (از جمله پروژه های تحقیقاتی و طرحهای پژوهشی که دانشجوها به اسمش انجام می دهند، سخنرانی، مشاوره، تاسیس دانشگاه غیرانتفاعی و...) هم داشته؛ و چون استخدام رسمی بوده، اعتراضهای دانشجوها مبنی بر بی کفایتی و بی سوادی اش هم کاملاً خنثی و بی اثر بوده؛ بعد راست راست در چشم ما نگاه می کند و می گوید فکر کردید ما چه طور به این جا رسیدیم؟ ما هم از همین جایی شروع کردیم که شما هستید و تازه الان هم به چیزی که حقمان است نرسیده ایم هنوز، و تنها چیزی که ما را به ادامه دادن ترغیب می کند عشق است و عشق! 

چرخش 180 درجه ای (دایناسورنوشت!)

اخیراً در مورد خودم به نتایجی رسیده ام که اصلاً امیدوارکننده نیست! مثلاً این که اگر قرار به پیوندی باشد، حتماً باید از یک دلبستگی شدید شروع شود؛ چون در غیر این صورت، تقریباً هیچ چیزی وجود ندارد که مرا به پیوند (هر چه قدر هم عاقلانه) سوق دهد! حالا مشکل این جا است که شرط لازم این که من درگیر کسی باشم این است که فرد مورد نظر مدام جلوی چشمم باشد و اگر دو روز نبینمش، روز سوم دیگر یادم نمی آید چنین موجودی وجود خارجی داشته است! =|

گر چه می‌دانم که در بزم تو گنجاییم هست

1. یک زمانی ماه رمضان برایم شده بود یک کابوس! همه ی اتفاقهای تلخ صبر می کردند تا در این ماه بیفتند یا به اوج خودشان برسند! امیدوارم امسال به خیر بگذرد!

2. از این که قرار است بروم به مهمانی کسی که یازده ماه تمام فراموشش کرده ام خجالت می کشم، خیلی زیاد! 

+شاعر عنوان: وحشی بافقی

چراغ خاموش 10

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بزرگداشت عزرائیل

وقتی عروسک گردان کلاه قرمزی فوت شد، هی توی سر و مغز خودمان زدیم که ای بابا! خاطره ساز دوران کودکی و بزرگسالی مان مرد و ما هیچ وقت ندیده بودیمش و هیچ وقت فکر نکردیم پشت این عروسک بانمک دوست داشتنی چه کسی دارد بدون هیچ خودنمایی تلاش می کند بهترینها را بسازد. اما حتی همان موقع هم یادمان به عروسک گردان پسرخاله و فامیل دور و ببعی و پسرعمه زا و جیگر و دیوی و آقای همساده و عزیزم ببخشید و بچه فامیل دور و گیگیلی و دوره خانوم و... نبود که آن ها را هم هیچ وقت ندیده ایم (مساله این جا است که آنها نمرده بودند!) دیروز وسط خیابان، بنری از ایرج طهماسب دیدم و اطلاعیه بزرگداشت او! یادم آمد آن زمانی که پیش وجدان خودمان شرمنده بودیم که هیچ وقت حواسمان به عروسک گردان فقید کلاه قرمزی نبوده، حتی ایرج طهماسب را هم که همیشه حی و حاضر روی صحنه بود هیچ وقت نمی دیدیم! شاید منتظر بودیم یک روز که دیگر نیست بنشینیم به ناله و زاری که چه طور یک زمانی هر سال برنامه داشت و ما قدر نمی دانستیم؟ چه طور این همه پای مجموعه ها و فیلم سینمایی هایش خندیدیم و کیف کردیم ولی قدرش ندانستیم! اما خوشبختانه حالا به فکر افتاده اند که تا زنده است بزرگش بدارند. و این یعنی یک قدم به جلو در فرهنگ قشنگمان! یعنی عدول از فرهنگ کریه بزرگداشت عزرائیل!!!

بزرگ شوید لطفا!

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم؟! خودت را تصور کن با 5-6 بچه قد و نیم قد که از سر و کولت بالا می روند و در و دیوار و آسمان و زمین را به هم دوخته اند و در تربیت و مخارج و همه چیزشان مانده ای! حالا تصور کن آرزویشان این باشدکه هیچ وقت بزرگ نشوند و همیشه به همین شیوه ور دلت بمانند! شما را به خدا می سپارم!

آغوش فست فودی

آن قدر فست فودی شده ایم که هر بار دلمان ضعف می رود، خودمان را می سپاریم به یکی از این آغوش های موقتی که سریع مهیا می شوند ولی در نهایت عامل سرطان احساس و سرطان روح و سرطان زندگی هستند!

غرغر به سبک حافظ (2)

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

هر آدمی باید در زندگی اش یک «بهار» داشته باشد که...

... که هر دو آن قدر داغان باشند که حتی حال نشستن هم نداشته باشند. در اتاق دنج و کوچک ته ایوان، کنار هم دراز بکشند و دو ساعت تمام فک بزنند! گاهی غش غش بخندند و گاهی اشکهایشان را پاک کنند. حرفهایی را برای هم رو کنند که تا به حال برای احدی رو نکرده اند و خیالشان راحت باشد که بعد از نزدیک به دو دهه رفاقت، لازم نیست نگران طرز برداشت یا عدم رازداری طرف مقابل باشند! قطعاً هر آدمی باید در زندگی اش یک «بهار» داشته باشد...

بی ادب

دست بچه را گرفته آورده در کوچه، جایی که حدود ده بچه قد و نیم قد دیگر از درخت توت آویزانند و توت می خورند. بعد با صدای بلند و لحن دلسوزانه اعلام کرده: «کدامشان بهت گفت بی ادب؛ مامان؟!» و بچه فقط بر و بر نگاه کرده و آن وقت مامانش یکی یکی بچه ها را به او نشان داده و پرسیده: «این بود؟» و اگر پاسخی از طرف بچه نابغه خودش دریافت نکرده رو به بچه ی نشان داده شده کرده و با عصبانیت گفته: «تو به دختر من گفتی بی ادب؟» و این کار را ادامه داده تا بالاخره مجرم را دستگیر کرده و به او اخطار داده که اگر یک بار دیگر به بچه اش بگوید بی ادب دعوایش می کند! و من در تمام این مدت به این فکر کرده ام که آیا خود بچه زبان نداشته است؟ آیا این مامان در کل زندگی بچه اش، می تواند دنبال او برود و مراقب باشد کسی بهش نگوید بی ادب؟ و مهم تر از همه اینها، آیا بی ادب فحش است؟! =|

Designed By Erfan Powered by Bayan